اسم ندارم فعلن!

علت محبوبیت فارسی وان!

 

دفتر خاطرات مادربزرگ من

یک روز پاییزی:

امروز تلویزیون فیلم شعله را پخش کرد ...

 

دفتر خاطرات مادر من:

یک روز زمستانی

امروز تلویزیون فیلم شعله را پخش کرد ...

یک روز بهاری

امروز تلویزیون فیلم شعله را پخش کرد ...

 

یک روز دیگر بهاری:

من کم کم از این آمیتا باچان خوشم می آید ...

 

یک روز تابستانی:

امروز برای بار چهارم فیلم شعله را به اتفاق خانواده دیدیم.

 

چند سال بعد از آن روز تابستانی:

 

امروز با دخترم بهاره که یک سالش است شعله را دیدیم.فکر کنم خیلی خوشش آمد.

 

دفتر خاطرات من:

یک روز بهاری:

امروز برای اولین بار فیلم شعله را دیدم. البته مامان می گوید من قبلن چند باری این فیلم را دیده ام ...

 

یک روز پاییزی در همان سال:

 

امروز روز واقعه را دیدم فکر کنم بار سوم بود!

 

چند هفته بعد:

 

امروز تلویزیون باز شعله را نشان داد. مادربزرگ می گوید زمان آنها فیلم رقص هم داشته !!!

 

چند ماه بعد:

امروز تلویزیون باز شعله را نشان داد

 

چند ماه بعدتر:

امروز تلویزیون باز شعله را نشان داد

 

چند سال بعد:

بابا امروز ماهواره خرید ...

 

چند ماه بعد:

اتفاقی زدیم به تلویزیون خودی! فیلم شعله داشت!

 

۲۰ تیر ۸۹:

امروز صبح که میخواستم اخبار گوش کنم شبکه ۳ فیلم شعله را نشان می داد. میخواهم یک پست در مورد این فیلم در وبلاگم بگذارم.

 

چندین سال بعد:

 

دفترخاطرات نوه من:

امروز اخبار اعلام کرد فیلم شعله برای بار ۱۰۰۰ از شبکه ملی پخش خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 12:38  توسط بهاره ع م  | 

ما و آنها

 

ما هنوز به فیلمهای بدمان می گویم فیلم هندی و هندی ها هنوز دارند رشد می کنند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 14:42  توسط بهاره ع م  | 

حرف راست قسم ندارد --- یادداشتی بر تئاتر (( خنکای ختم خاطره))

 این پست 2 قسمت دارد.

 شعار ندهید لطفن نویسندگان محترم جنگی

متولد 66 هستم، یکی از اخرین سالهای جنگ، من از جنگ چیزی به یاد ندارم به غیر پناهگاههایی که در محیط مدرسه مان داشتیم. خانه های سازمانی را همه می شناسند. برای ما که دبستان و پناهگاه فاصله ای نزدیک به چند قدم داشت. جنگ جایی بود به اسم پناهگاه . پناهگاهی که هیچ وقت درش باز نشد تا دیده شود برای ما که ندیده بودیم. هنوز هم میان رویاها و خاطرات کودکی ام یاد آن پناهگاهها می افتم و هنوزمی پرسم در آنجا چه ها گذشته ...

بزرگتر که شدم با سریالهایی مثل (( بهترین تابستان من)) و (( لیلی با من است)) و فیلمهایی مثل (( از کرخه تا راین)) (( بوی پیراهن یوسف)) که از میان فیلمهای آن سالها جزو معدود فیلمهایی است که با سن کم در ذهنم مانده است جنگ را بیشتر حس کردم.  به دبیرستان و دانشگاه که رسیدم، جنگ شد شعار، جنگ شد مردمی ناشناخته، جنگ شد فهمیدن 13 آبان، جنگ شد روایت فتح ورژن جدید، جنگ شد جواد هاشمی، جنگ شد اتوبان!

داستانها و رمانهای جنگی را ترجیح می دهم در موردشان حرفی نزنم. به غیر از این آخری (( دا)) که آن هم شاهکار نیست. کدامتان داستانی خواندید که در یادتان مانده؟ برای من که تنها داستان کوتاه (( ابر صورتی)) علیرضا محمودی ایرانمهر در خاطرم ماند. و چند داستان معدود از نویسندگانی گمنام. همه درگیر یک مشکل اند آن هم شعار است.

فیلمهای جنگ را هنوز دنبال می کنم. فیلمهای حاتمی کیا که آژانس شیشه ای او هرگز تکرار نخواهد شد و ماند یک فیلم (( روبان قرمز)) تنها فیلمی که جنگ بود و نبود. جنگ آدمهای مانده از جنگ. در میان سیل فیلمهای جنگ(( اگر بشود گفت سیل))  دوئل را دیدم و جلوه های ویژه اش ... اخراجی ها و ...  اما یک چیز را ندیدم بعد از جنگ چه شد؟ آن یوسفهایی که رفتند و نیامدند خانواده هاشان چه شدند؟ نه آن هایی که هستند نه آن یوسفهایی که اسمشان رو در و دیوار شهرم را پر کردند ... یوسفهایی که سردار بودند را نه ... نمی خواهم در موردشان بشنوم پر شدم از آنها، پر نه لبریز از آنها شده ام، کسی که می خواهم بشناسم و بدانم یوسفهای گمگشته اند.

 

یادادشتی بر تئاتر خنکای ختم خاطره

 

 

تئاتر (( خنکای ختم خاطره )) از همان اسمش تو را درگیر می کند. از اسمش که بگذری طراحی پوسترش به فکر می اندازدت که قرار است چه ببینی و خودش ...

میان چند جمله اول شروع تئاتر وقتی کلمه گردان دسته و ... را شنیدم، به خودم ناسزا گفتم که چرا وقتم را برای دیدن یک تئاتر دیگر از جنس (( مهدی مهدی ... آب نداریم ... آب برسونید ... بچه ها دارن پر می کشن ... قمقمه چفیه ... ذکر مداوم ابولفضل )) باید از دست بدهم. اما درست چند جمله دیگر مطمئن شدم که ارزش دیدن دارد. وقتی طراحی صحنه منحصر به فردش و آهنگسازی شاهکارش را دیدم و شنیدم  یقین پیدا کردم که این تئاتر ارزش دیدن دارد. این یقین با بازی ها و دیالوگها بیشتر بیشتر شد. خنکای ختم خاطره تو را می خنداند و اگر هنوز ذره ای احساس داشته باشی بغض می کنی و اشک می ریزی و فکر می کنی به تک تک دیالوگهای بازیگران.

حمیدرضا آذرنگ  نویسنده و یکی از بازیگران این تئاتر به نظرم ستاره این نمایش است.  بازی هنگامه قاضیانی در نقش یک زن جنوبی را حس نکردم. نه لحن او نه لهجه و نه اجرایش را در این یک نقش من نپسندیدم. آهنگ این نمایش آنقدر درگیرم کرده بود که گاهی فقط محو آهنگ نمایش می شدم. آهنگساز نمایش فرشاد فزونی است.  ای کاش این آهنگ را سی دی کنند در بازار پخش کنند!

طراحی صحنه که در ابتدا کاملا سفید است و در انتها به یک ماز تبدیل می شود. بار مفهومی داستان را به خوبی نشان می دهد. به نظرم اگر طراحی صحنه هر طور دیگری بود نمی توانست اینقدر موفق شود. هر چقدر از طراحی صحنه تعریف کنم از نورپردازی شکایت ... رنگهایی که گاه به جای برانگیختن حس و شعور، به پلک زدنهای مداوم منجر می شد. طراحی لباس هم که طبق معمول نمایشهای ایرانی معمولی بود! اما در زمینه تئاترهای این زمینه ای کاملا ساختار شکن. مخصوصا در طراحی لباس 3 مامور بنیاد شهید.

داستان نمایش داستانی است با  آغازی نامعمول  و داستانی هرروزه اما ندیده و پایانی کلیشه ای اما در راستای نمایش. و تاثیر گذار.

قصدم از یادداشت بر این نمایش این بود که من از شعار خسته شده ام از اینکه حرف راست را با قسم به خوردم بدهند خسته شده ام. اگر شما هم مثل من هستید دیدن این تئاتر را از دست ندهید .

 

تئاتر خنکاي ختم خاطره
نويسنده: حميدرضا آذرنگ
کارگردان: نيما دهقان
بازيگران:هنگامه قاضياني، ،جواد پولادي، بنفشه نجاتي، علي سرابي، سعيد چنگيزيان، محسن بابايي، محمدرضا حسين زاده، الهام کردا، حميدرضا آذرنگ و مسعود ميرطاهري
اجرا:تماشاخانه ايرانشهر/سالن شماره 2/ساعت 19

 

آدرس: خیابان طالقانی، موسوی شمالی، باغ هنر، تماشاخانه ایرانشهر، تلفن 88814126

 

پ.ن1: این تئاتر یک تراکت و یک بروشور داشت در اولی اسم فرزاد حسنی بود و در دیگری نه! و خود فرزاد حسنی هم  در نمایش نبود شاید نقش فرشته ای چیزی بوده من چشم بصیرت نداشتم ببینمش! من اجرای 31 شهریور را دیدم واقعن نفهمیدم قضیه چه بود.

پ.ن2: حرف راست قسم ندارد یکی از دیالوگهای نمایش است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:51  توسط بهاره ع م  | 

فیلم: Leon

 

به لطف ام بی سی پرشیای عزیز موفق به دیدن فیلم Leon شدم. خیلی وقت بود دنبال این فیلم بودم تا اینکه بلاخره توانستم آن را ببینم. یکی از معدود فیلم هایی که احتمالا در ذهن من خواهد ماند. لحظه لحظه ی فیلم پر از حس بود. هیچ صحنه ی اضافی وجود نداشت تمام فیلم، فیلم بود.

نام فیلم:Leon The professional

سال ساخت: 1994

فیلمنامه و کارگردانی فیلم : لوک بسون Luc Besson,  که فیلمهای اخیرن تولید شده ی Taken و Transporter3  از فیلمهایی است که او تهیه کنندگی کرده است.

بازیگران فیلم: Jean Reno  در نقش لئون

Gary old man در نقش استنفیلد

Natalie Portman در نقش ماتیلدا

Danny Aileo در نقش تونی

مدت فیلم: 110 دقیقه/ فرانسه 136 دقیقه/ 133 دقیقه نسخه بین الملی

 

فیلم در مورد دختربچه ای ( 11 یا 12 ساله) است که خانواده اش در جریان اختلاف پدرش با پلیس بر سر موادمخدر کشته می شوند. ماتیلدا که در زمان کشته شدن خانواده اش برای خرید شیر بیرون از خانه بود در موقع برگشت به خانه وقتی پلیس را دم در خانه شان می بیند از کنار در می گذرد و به سمت آخرین در راهرو می رود به خانه لئون که یک به اصطلاح پاک کننده یا همان قاتل است می رود و از او کمک می طلبد تا او را به خانه راه دهد. مرد قاتل است اما در واقع قلبی مهربان دارد و او را به خانه خود راه می دهد. ماتیلدا وارد خانه می شود و از مرد می خواهد که به او راه و رسم آدم کشی را یاد بدهد و ...

بازیگران فیلم  Jean Reno و Gary oldman بدون شک از ستارگان بزرگ سینما هستند که در این فیلم یکی از بهترین بازیهای خود را به نمایش گذاشتند. Natalie Portman که بازیگر نقش ماتیلدا است اولین بار وقتی متن فیلمنامه را خواند 11 ساله بود. این فیلم اولین تجربه بازیگری او بود. تجربه ای که به نظرش باعث شد بتواند راحتر با بزرگسالی کنار بیاید.

نکته ای باعث شد برای بار هفتم در طول زندگی ام حسرت بخورم چرا در فرانسه به دنیا نیامدم این بود که نسخه فرانسوی این فیلم 136 دقیقه است. این دقایق بیشتر به روابط بین ماتیلدا و لئون می پردازد. توضیح این صحنه های حذف شده را در ویکی پدیای عزیز می توانید بخوانید.

 

گافهای این فیلم را در گافهای فیلم لئون  می توانید بخوانید. من فقط اولین نکته را متوجه شده بودم!

عکسهای این فیلم را در عکسهای فیلم لئون می توانید ببینید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:5  توسط بهاره ع م  |