این پست 2 قسمت دارد.
شعار ندهید لطفن نویسندگان محترم جنگی
متولد 66 هستم، یکی از اخرین سالهای جنگ، من از جنگ چیزی به یاد ندارم به غیر پناهگاههایی که در محیط مدرسه مان داشتیم. خانه های سازمانی را همه می شناسند. برای ما که دبستان و پناهگاه فاصله ای نزدیک به چند قدم داشت. جنگ جایی بود به اسم پناهگاه . پناهگاهی که هیچ وقت درش باز نشد تا دیده شود برای ما که ندیده بودیم. هنوز هم میان رویاها و خاطرات کودکی ام یاد آن پناهگاهها می افتم و هنوزمی پرسم در آنجا چه ها گذشته ...
بزرگتر که شدم با سریالهایی مثل (( بهترین تابستان من)) و (( لیلی با من است)) و فیلمهایی مثل (( از کرخه تا راین)) (( بوی پیراهن یوسف)) که از میان فیلمهای آن سالها جزو معدود فیلمهایی است که با سن کم در ذهنم مانده است جنگ را بیشتر حس کردم. به دبیرستان و دانشگاه که رسیدم، جنگ شد شعار، جنگ شد مردمی ناشناخته، جنگ شد فهمیدن 13 آبان، جنگ شد روایت فتح ورژن جدید، جنگ شد جواد هاشمی، جنگ شد اتوبان!
داستانها و رمانهای جنگی را ترجیح می دهم در موردشان حرفی نزنم. به غیر از این آخری (( دا)) که آن هم شاهکار نیست. کدامتان داستانی خواندید که در یادتان مانده؟ برای من که تنها داستان کوتاه (( ابر صورتی)) علیرضا محمودی ایرانمهر در خاطرم ماند. و چند داستان معدود از نویسندگانی گمنام. همه درگیر یک مشکل اند آن هم شعار است.
فیلمهای جنگ را هنوز دنبال می کنم. فیلمهای حاتمی کیا که آژانس شیشه ای او هرگز تکرار نخواهد شد و ماند یک فیلم (( روبان قرمز)) تنها فیلمی که جنگ بود و نبود. جنگ آدمهای مانده از جنگ. در میان سیل فیلمهای جنگ(( اگر بشود گفت سیل)) دوئل را دیدم و جلوه های ویژه اش ... اخراجی ها و ... اما یک چیز را ندیدم بعد از جنگ چه شد؟ آن یوسفهایی که رفتند و نیامدند خانواده هاشان چه شدند؟ نه آن هایی که هستند نه آن یوسفهایی که اسمشان رو در و دیوار شهرم را پر کردند ... یوسفهایی که سردار بودند را نه ... نمی خواهم در موردشان بشنوم پر شدم از آنها، پر نه لبریز از آنها شده ام، کسی که می خواهم بشناسم و بدانم یوسفهای گمگشته اند.
یادادشتی بر تئاتر خنکای ختم خاطره
تئاتر (( خنکای ختم خاطره )) از همان اسمش تو را درگیر می کند. از اسمش که بگذری طراحی پوسترش به فکر می اندازدت که قرار است چه ببینی و خودش ...
میان چند جمله اول شروع تئاتر وقتی کلمه گردان دسته و ... را شنیدم، به خودم ناسزا گفتم که چرا وقتم را برای دیدن یک تئاتر دیگر از جنس (( مهدی مهدی ... آب نداریم ... آب برسونید ... بچه ها دارن پر می کشن ... قمقمه چفیه ... ذکر مداوم ابولفضل )) باید از دست بدهم. اما درست چند جمله دیگر مطمئن شدم که ارزش دیدن دارد. وقتی طراحی صحنه منحصر به فردش و آهنگسازی شاهکارش را دیدم و شنیدم یقین پیدا کردم که این تئاتر ارزش دیدن دارد. این یقین با بازی ها و دیالوگها بیشتر بیشتر شد. خنکای ختم خاطره تو را می خنداند و اگر هنوز ذره ای احساس داشته باشی بغض می کنی و اشک می ریزی و فکر می کنی به تک تک دیالوگهای بازیگران.
حمیدرضا آذرنگ نویسنده و یکی از بازیگران این تئاتر به نظرم ستاره این نمایش است. بازی هنگامه قاضیانی در نقش یک زن جنوبی را حس نکردم. نه لحن او نه لهجه و نه اجرایش را در این یک نقش من نپسندیدم. آهنگ این نمایش آنقدر درگیرم کرده بود که گاهی فقط محو آهنگ نمایش می شدم. آهنگساز نمایش فرشاد فزونی است. ای کاش این آهنگ را سی دی کنند در بازار پخش کنند!
طراحی صحنه که در ابتدا کاملا سفید است و در انتها به یک ماز تبدیل می شود. بار مفهومی داستان را به خوبی نشان می دهد. به نظرم اگر طراحی صحنه هر طور دیگری بود نمی توانست اینقدر موفق شود. هر چقدر از طراحی صحنه تعریف کنم از نورپردازی شکایت ... رنگهایی که گاه به جای برانگیختن حس و شعور، به پلک زدنهای مداوم منجر می شد. طراحی لباس هم که طبق معمول نمایشهای ایرانی معمولی بود! اما در زمینه تئاترهای این زمینه ای کاملا ساختار شکن. مخصوصا در طراحی لباس 3 مامور بنیاد شهید.
داستان نمایش داستانی است با آغازی نامعمول و داستانی هرروزه اما ندیده و پایانی کلیشه ای اما در راستای نمایش. و تاثیر گذار.
قصدم از یادداشت بر این نمایش این بود که من از شعار خسته شده ام از اینکه حرف راست را با قسم به خوردم بدهند خسته شده ام. اگر شما هم مثل من هستید دیدن این تئاتر را از دست ندهید .
تئاتر خنکاي ختم خاطره
نويسنده: حميدرضا آذرنگ
کارگردان: نيما دهقان
بازيگران:هنگامه قاضياني، ،جواد پولادي، بنفشه نجاتي، علي سرابي، سعيد چنگيزيان، محسن بابايي، محمدرضا حسين زاده، الهام کردا، حميدرضا آذرنگ و مسعود ميرطاهري
اجرا:تماشاخانه ايرانشهر/سالن شماره 2/ساعت 19
آدرس: خیابان طالقانی، موسوی شمالی، باغ هنر، تماشاخانه ایرانشهر، تلفن 88814126
پ.ن1: این تئاتر یک تراکت و یک بروشور داشت در اولی اسم فرزاد حسنی بود و در دیگری نه! و خود فرزاد حسنی هم در نمایش نبود شاید نقش فرشته ای چیزی بوده من چشم بصیرت نداشتم ببینمش! من اجرای 31 شهریور را دیدم واقعن نفهمیدم قضیه چه بود.
پ.ن2: حرف راست قسم ندارد یکی از دیالوگهای نمایش است.