تبليغاتX
داستانک من

 

نوبت من

 

زن و مرد مدام با نوزاد كوچكشان بازي مي كنند.فكر مي كنم نوزاد پسر باشد.مادر پسر هر چند لحظه به در اتاق پزشك نگاه مي كند.مرد نگران است اين را از چهره مضطربش مي توانم احساس كنم.فكر مي كنم اگر امير رضا هم اينجا بود اينطور براي من نگران مي شد.اما نتيجه اش كاملا معلوم است نه هرگز.

 

روي صندلي جابجا مي شوم.عكسهاي روي ديوار مطب همه قديمي اند.از گوشه هاي پاره و زرد شده عكسها،مي توانم حدس بزنم عكسها احتمالا مال همان موقعي بوده كه پيرمرد پزشك كارش را شروع كرده. عكسها و ازمايش ها را كنار صندلي مي گذارم و كيفم را روي پايم .

نوبت زن و مرد است كه پيش پزشك بروند.هر دو بلند مي شوند.مرد  پرونده را در دستش مي گيرد و زن بچه را.داخل مي شوند.آنها را قبلا هم ديده بودم. وقتي براي سي تي اسكن رفته بودم نوبت من قبل آنها بود.زن بيمار بود.مثل من.بعد از تولد نوزادشان متوجه بيماري شده بودند. من بعد از،بعد از اينكه از امير رضا جدا شدم.اين مرض سراغم آمد.سردردهاي شديد و...

 

هيچ وقت فكر نمي كردم،جدا شدن از امير رضا اينقدر راحت باشد و جدا ماندن از او اينقدر سخت.اما زندگي ادامه پيدا كرد تا اين بيماري.خوب مرگ پايان خوبي براي من است بهترين پايان.چقدر دلم ميخواهد چهره ي امير رضا را وقتي خبر مرگ من را مي شنود.ببينم.قيافه عاشقي بدون معشوقه ي قديمي اش.ولي خب چه فرقي برايش دارد.او حالا هم عاشق است.عاشق زن جديدش.

 

اوايل با شروع سردرد ها،كاملا عصبي و ناراحت بودم.پدرم چند ماه سردرد كشيد و بعد مرد.دكترها او را جراحي كردند ولي او زير جراحي مرد.حالا نوبت من بود كه بميرم.از خودكشي كردن بهتر است.خيلي بهتر. نعمتي است كه خدا به من داده است.

فكر مي كنم،حالا مي روم داخل اتاق،پيرمرد عكسها و آزمايشها را نگاه مي كند و مي گويد فقط 6 ماه مهلت دارم و با من همدردي مي كند.من از او تشكر مي كنم و بيرون مي آيم.

 

صداي مرد از اتاق بلند مي شود.

-          تو دكتر نيستي ... حرف نزن... چي ميگي برا خودت ... مهتاب بلند شو بريم ... از اولم بهت گفتم اينجا نيايم ...

مرد در اتاق را باز مي كند و بيرون مي زند.لحظه اي صورتش و اشكهاي صورتش را مي بينم.زن به دنبالش از اتاق بيرون مي آيد.بچه گريه مي كند.زن از كنارم مي گذرد و به من لبخند مي زند!

زن و مرد از مطب بيرون مي روند.منشي پزشك صدايم مي كند.پرونده ها را به دست مي گيرم و داخل مي شوم.

 

پيرمرد چند بار و چند بار به عكسها به آزمايشها و به من نگاه مي كند.و مي گويد:

-          خوشبختانه ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 16:59 توسط بهاره عزيزي |

نوروز مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 19:37 توسط بهاره عزيزي