پشت كامپيوتر مرگ انها را يكي يكي رقم زدم. 4 نفرشان كه خيلي صميمي بودند و هميشه باهم بودند با ماشين رفتند ته دره!آن هم بعد از كلاس! يكي از آنها نقد كرد آخر وسط تهران دره كجا بود؟ ... گفتم:حالا فكر كن بيرون از تهران بودند.
محمد را خيلي خوب كشته بودم. بعد از كلاس دوست دخترش بهش زنگ مي زند كه برو گمشو ديگه نمي خوام ببينمت. محمد هم وقتي توي مترو بود خودش را انداخت جلوي مترو. يعني من خواستم كه خودش را بيندازد.
اول مي خواستم او را ببرم حمام.منظورم اين است كه او را توي حمام بكشم .خيلي احساساتي با كشيدن تيغ روي شاهرگش . بعد فكر كردم به خودش كه هيچ كاري نمي توانم بكنم،حداقل در داستانم حسابي اذيتش كنم. مترو بهترين راه بود.تنش بدجوري له شد . در واقع هيچ چيز ازش باقي نماند. ماموران مترو فقط زبانش را سالم پيدا كردند!
مجيد وقتي داشت از كوه بالا مي رفت پايش مي لغزد مي افتد توي رودخانه بعد توي رودخانه هي اينور و آنور مي رود تا سرش مي خورد به صخره ي بزرگي وسط رودخانه بعد آنقدر اينور و آنور مي رود تا هيكل مثل چوب كبريتش اندازه رضازاده باد مي كند.
مجيد گفت: ديگه نمي رم كوه !
مهتاب ناراحت شد و گفت: اين خيلي دردناك است كه آدم باد كند.يلدا گفت: تو باري چي ناراحتي تو را كه يك مار كوچك نيش زد و مردي.تو كه قرار نيست باد كني ... يلدا هميشه حاضر جواب بود.به خاطر همين او را خيلي سخت كشتم.يك نفر او را مي دزد و بعد از ان كارهايي مي كند كه به خاطر ان آدم را در ملا عام دار مي زنند.و آدم ها با موبايلهايشان از آن فيلم مي گيرند.همانطور كه آن آدم بده هي تاب ميخورد روي هوا ... آن ادم بده هي تاب ميخورد و مردم دستهايشان را با موبايلهايشان تاب مي دهند تا فيلمشان اكشن تر شود.هي تاب ميخوردند هي تاب ميخوردند ...
آن موقع كه مهتاب مرد آن هم جلوي دوست پسر دم اسبي اش خيلي ناراحت شدم،آخر عاشق و معشوق بودند.معشوق مرده بود و عاشق هيچ كاري نتوانسته بود بكند.فكر كردم اين مجنون بهتر است برود بيابان!و فكرم را نوشتم... و فكرم را نوشتم ... من نوشتم كه آنها مي ميرند ...من دلم خواست آنها بميرند .... من دلم خواست آنها بميرند ...من مقرر كردم كه آنها بميرند ... آنها مردند ... آنها مردند ... آنها مردند ... آنها مردند ...
***
دكتر مدادي برداشت و روي نوشته شروع كرد به كشيدن آدمكهاي متعجب و اخم كرده و ... ، به بيمارش فكر مي كرد.نويسنده بيماري كه هرچه مي نوشت به حقيقت مي پيوست.
او مي گفت باعث مرگ 9 نفر شده است اگرچه همه مي گفتند كه او داستان را بعد از مرگ اين 9 نفر نوشته بود خودش مي گفت من اين داستان را نوشتم و آنها مردند.اما هيچ كس حرف او را باور نكرد.همه به خاطر مرگ دوستانش به او تسليت گفتند و همه چيز تمام شداما بعد از گذشت چند ماه از مرگ دوستانش،جنون او را به آسايشگاه رواني دعوت كرده بود.
دكتر به سمت اتاق بيمارش رفت و در را باز كرد.انتظار داشت اتاقي درهم و برهم را ببينداما همه چيز خيلي معمولي بود.يك تخت يك ميز يك صندلي،گلدان حسن يوسف در گوشه اي از اتاق،پرده هاي آبي روشن، 4 عدد مداد كه روي ميز پخش بودند.
خبري از نويسنده نبود.دكتر به ميز نزديك شد و متوجه نوشته اي روي آن شد. خواست آن را بخواند كه صدايي از زير تخت گفت:
- دكتر براي يه بيمار خيلي بزرگ دارو داريد؟ اون هيچي نمي گه ولي بايد بهش دارو داد...
دكتر خم شد و خواست زير تخت را نگاه كند كه بيمار فرياد زد:
- خم نشو ... من نبايد تو رو ببينم ... شايد دلم خواست تو بميري ...
دكتر مي خواست بخندد. صاف ايستاد.مي دانست اگر خم شود،نمي تواند او را آرام نگاه دارد.به ميز تكيه داد و نوشته روي آن را خواند:
- اين همه آدم مي ميرن ... بچه ها كج و كوله بدنيا ميان ... اين همه آدم قتل عام ميشن ...اين همه اتفاق ... اين همه ... تو چرا ديوونه نميشي ؟ چرا؟ ديوونه نمي شي ...
پ.ن: یک عالمه داستان و نوشته برای نقد ... به همه سر می زنم ...