وقتی چند ماه بگذرد و نتوانی چیزی بنویسی كه حداقل خودت را راضی كند آن وقت است كه باید بی خیال نوشتن شوی ... این تصمیم من بود برای این پست ... ولی نمی شود ننوشت ... ولی از آنجاییكه داستانهای حال حاضر من خیلی وحشتناك و جوگیر دانشگاه و محیط آن شده است بیخیال گذاشتن داستانهای جدیدم شدم و یك داستان قدیمی را می گذارم ...
پ.ن:گرفتید چطور به زور گفتم من دانشجو شدم!
داستان زیر بازنویسی داستان چند روایت درباره زندگی است كه اردیبهشت امسال نوشته بودم و مرداد ماه همین امسال بازنویسی كردم.داستان در همین وبلاگ هست.آنهایی كه نسخه قبلی یادشان هست.اگر توانستند بگویند تغییرات مثبت بوده یا نه...
امتداد ...
مرد درحالی كه شاخه گل را مدام در دستش می چرخاند،به این فكر می كرد كه چطور می تواند به زن بگوید كه دوستش دارد.زن از دور پیدا شد.از كنار درختان سبز اقاقیا و بوته های گل سرخ و نیمكتی كه روبرویش مرد ایستاده بود گذشت.
روی نیمكت زن و مردی نشسته بودند،میان آنها دختربچه ای بود.دختر بچه به بادبادكی كه همراه نسیم به این سو و آن سو می رفت زل زده بود و با چشمانش دنبال نخ آن را گرفته بود كه بفهمد بادبادك مال چه كسی است.
نخ بادبادك به پسركی ختم می شد كه پشت پارك روی بامی ایستاده بود و بادبادك را هدایت می كرد. و مدام به این سو آن سو می رفت.
زیر بام در خانه،مادر پسرك با مردی هم آغوش بود و هر از چندگاهی با چشمان مضطرب به تلفن كه از برق كشیده شده بود نگاه میكرد.
تلفن مدام زنگ می خورد اما برای مردی كه پشت خط بود،مرد می خواست از پسرش بپرسد كه از بادبادك خوشش آمده یا نه،كه رییس مرد وارد اتاق شد و او مجبور شد تلفن را قطع كند.
رییس به مرد دستور داد كه به جای او جواب طلبكارش را كه پشت در بود،بدهد. رییس از دست طلبكارها عاصی شده بود.از دست خودش هم عاصی بود.
طلبكار پشت در ایستاده بود و در حالی كه دستش را روی ماشه نگه داشته بود به زندگی اش فكر می كرد كه چقدر راحت به خاطر سرمایه گذاری روی این شركت نابود شده بود و به پسرش كه به خاطر نبود پول در بیمارستان منتظر عمل بود.
بیمارستان خیلی شلوغ بود،مرد از پشت پنچره به زنش خیره شده بود و با هر جیغ زن لبش را می گزید و فكر می كرد به روز اولی كه همدیگر را دیدند.
مرد در حالی كه شاخه گل را به سمت زن گرفته بود به چشمان زن خیره شد و هیچ نگفت اما چشمان زن می خندیدند، دست مرد را محكم گرفت و با هم از كنار نیمكت عبور كردند.
دختر بچه هنوز به نخ بادبادك خیره شده بود و آن را دنبال می كرد،به این فكر میكرد كه اگر او بادبادك داشت نمی گذاشت به سیم برق گیر كند.
بادبادك پسرك به سیم برق گیر كرده بود و پسرك از كشیدن نخ خسته بود بادبادك را رها كرد و به سمت خانه رفت.
مادر پسرك در حالی كه از مرد خداحافظی می كرد در این فكر بود كه ایكاش تلفن را از برق نمی كشید،مرد حتما به بهانه حرف زدن با پسرك عزیزش به خانه زنگ میزد.
مرد در حالی فكر می كرد كه چقدر خوب است او جای رییس نیست.در را باز كرد.
رییس به آشپزخانه رفت،چاقو را برداشت،آستینش را بالا زد و چاقو را كشید.
طلبكار در كه باز شد چشمانش را بست و شلیك كرد.
پسر مرد...
مرد خندید،
نوزاد گریه كرد ...
پ.ن فرهنگی: نظرتان در مورد سریال چهل سرباز چیست؟ (خواهش می كنم آنهایی كه اطلاعات درست دارند و سریال را دیدند نظر بدهند)
پ.ن كتابی: از آنجایی كه حس می كنم در برابر این 30 نفری كه برای من نظر می گذارند مسئول هستم.و باید در برابر وقتی كه می گذارند و این وبلاگ را می خوانند،باید مطلبی از این وبلاگ برایشان سودمند باشد،تصمیم گرفتم این بغل را سودمند كنم و اولین نكته سودمندی كه می گذارم معرفی كتاب است.تا اگر كسی از داستان خوشش نیامد حداقل با یك كتاب آشنا شده باشد.(کیفیت عکس خیلی خوبه !)
پ.ن مادربزرگانه:دلبندم ،داستان می گذاری،خوب می كنی می ذاری،ولی به این هم فكر كن كه اگه داستان 100 تومن هم ارزش نداشت تكلیف اونی كه میاد داستانت رو می خونه چیه؟ به اون دنیات فكر كردی ؟ میخوای جواب وقت اون بنده خدا رو چی بدی؟ تو اصلن دین داری؟ تو ایمون داری؟....
پ.ن ورزشی: ورزش كیلو چنده!!!
پ.ن سیاسی: من غلط كنم پی نوشت سیاسی بنویسم!
پ.ن اقتصادی: خدا پدر و مادر این سایت دانشگاه را بیامرزد!