داستان این بار،یك داستان كاملا ناكوتاه است!
این داستان نه بلند است و نه كوتاه مینی مال هم نیست (این كه همون كوتاهه؟)پس در این لحظه بنده عبارت ناكوتاه را برای داستانهای خودم انتخاب می كنم!
پيش و پس
روبروی ویرانه های خانه اجدادیم ایستاده ام؛ مهتاب رفته باغ انگور و من و نازنین اینجا، درست روبروی خرابه های خانه پدربزرگ ایستاده ایم؛ خانه مثل همان 10 سال پیش است كه با پدر به اینجا آمده بودیم،هیچ چیز فرق نكرده، بارش برف و باران نتوانسته این خانه را كه سرشت آن با گِل است، خراب كند. در چوبی هنوز پابرجاست و نیمی ازديوار كه قاب پنجره را در خود جاي داده و سقف نیم ریخته، یكدیگر را محكم در آغوش گرفته اند تا آن دیگری از پای نیفتد.دستم را به در چوبی میكشم،همان جاهایی كه پدر 10 سال پیش دست می- كشید انگار آنجا را زیارت می كرد. میخواهم در را باز كنم كه نازنین صدایم می كند:
- بابا،بابایی ...در نمی زنی؟
لبخند می زنم، از روی زمین بلندش می كنم، كوبه ی در را نشانش می دهم:
- با این در بزن ...
نازنین سه بار در می زند و می گوید:
- بریم تو؟
در را باز می كنم، با صدای باز شدن در به ده سال پیش باز می گردم؛ پدر داخل می شود، صدایش هیجان خاصی دارد:
- در رو كه باز می كردم، مادربزرگت اونجا می نشست...
به بالكن طبقه دوم اشاره كردو ادامه داد:
- وقتی منو می دید بلند می شد و از این پله ها می اومد پایین. یه اتاق داشتیم یه چیزی مثل انباری الان، برام نون تازه می آورد نون تازه بود ولی باید آب می زدیش و می خوردیش ... منم بهش آب می زدم و می خوردم ... درست اینجا یه شیر آب بود ...
شیر آب كنج حیات هنوز سر پا بود، پدر كنار شیر نشست :
- اینجا كه می نشستی كل خونه رو می دیدی ... پایین 3 تا اتاق بود ... الان با هم یكی شدن، دیوارهاش ریخته بهم ... بالا یه اتاق بزرگ داشتیم موقع غذا و شب نشینی ها همیشه اونجا بودیم الان فقط پنجره اش هست ... بازش كه می كردی همه ی باغهای انگورِ ده پیدا بود...
نازنین را زمین می گذارم و می گویم:
- بابایی ... مواظب باش ... فقط توی حیاط بازی كن ...
نازنین سرخوش ازحیاط بزرگی كه دراختیارش است مشغول بازی می شود، هر چیزی را می بیند جمع می كند. روی پله ها می نشینم، پله اول همان جا كه پدر نشسته بود.
- سالهای آخر عمر پدر بزرگت، دیگه كسی طبقه بالا نمی رفت ... همه همین پایین بودیم... مادرم... مادربزرگت مرده بود عمه هات عروسی كرده بودند عموهات هم هر كدوم تو شهر مشغول كاری بودند ... دیگه به اتاق بالایی احتیاج نداشتیم ...
- شما كجا بودی؟
بلند می شوم به نازنین می گویم همانجا باشد تا برگردم. در خانه را كنار می زنم، به سمت قبرستان می روم، جای دوری نیست، درست 30 قدم بعد از خانه ... 30 قدم را همان 10 سال پیش اندازه گرفتم، وقتی پدر گفت می خواهد خانه را از نو بنا كند.
همه جای ده ساكت است، به این دلخوش می كنم كه ظهر است و همه در خانه هایشان هستند. میان قبرها می گردم، باید قبرشان را پیدا كنم؛10 سال پیش پدر گفته بود:
- از در خونه كه بیای بیرون صاف راهتو بگیری میرسی بهشون
رسیدم، قبر پدر بزرگ و مادربزرگم كنار هم است،علفهای هرز اطراف قبرها را گرفته اند و نام صاحبان قبرها از زیر انبوه تیغ ها به زحمت دیده می شود. مشغول كندن علفها و تیغها می شوم. صدای پدر را می شنوم:
- من ... من؟ ... من هم مثل بقیه پی كار خودم بودم ... تو شهر درس می خوندم ... یه موقع به خودم اومدم دیدم نه پدر دارم نه مادر ... پدرم كه مرد تو 4 سالت بود ...
به نازنین فكر می كنم، 4 ساله بود كه پدر مُرد. امروز از مرگش یك سال می گذرد و نازنین خیلی زود او را فراموش كرده بود؛ حالا در خانه او بازی می كرد.خانه ای كه حالا مال من بود. اگر وصیت پدر نبود هیچ وقت به این خانه برنمی گشتم. پدر از اموالش این خانه و تكه باغ انگوری را به من بخشیده بود. اگرچه همان 10 سال پیش به او گفته بودم:
- اینجا آینده نداره پدر جان ... من اگرهم پس اندازی دارم نمیخوام اینجا سرمایه گذاری كنم ... شما خودت اینقد اینجا نیومدید تا خراب شد حالا از من میخواید اینجا رو درست كنم؟ ... بر فرض درستش هم بكنم، كی حاضر میشه بیاد اینجا زندگی كنه؟ ... جایی كه فقط 30 قدم با قبرستون فاصله داره؟ ...
پدر همانطور كه از خانه بیرون می رفت به من گفت:
- من همین جا بزرگ شدم ... همین جا ... اشتباه منه كه اینجا را ول كردم ... تو راست میگی ...
تیغها وعلفها ازاطراف قبرها كاملا پاك شده، فاتحه ای می خوانم وبه سمت خانه باز می گردم.نازنین كنار شیر آب نشسته است و گِل بازی می كند. كنارش می نشینم و می گویم:
- خانوم نازی ... چی درست می كنی؟
همانطور كه سرش پایین است می گوید:
- خونه ...
- خونه ؟
- آره ...
به خانه ی كوچك نازنین نگاه می كنم، گِل را مربع كرده بود و روی آن را مثل نقاشی هایش، مثلث كج و كوله ای درست كرده بود. به جای پنجره ها تكه های شیشه و جای در خانه تكه سفالی را گذاشته بود.
مهتاب در خانه را باز می كند و داخل می شود، خوشه ای انگور در دست، به دستهای من نگاه می كند و می پرسد:
- چكار كردی با خودت؟ دستهات چرا خونیه؟
به دستهایم نگاه می كنم از چند جا زخمهای كوچكی برداشته اند. كندن تیغها و علفهای هرز را برای مهتاب تعریف می كنم؛ نازنین دستهایش را به هم می زند تا گِل ها از دستش كنده شوند، از شوق انگور پايش را روي خانه ي گلي مي گذارد و مي گويد:
- من انگور میخوام ...
به مهتاب و تك خوشه انگور نگاه می كنم، مهتاب متوجه نگاهم می شود:
- همین یكی رسیده بود ... با هم می خوریمش دیگه ...
- همینم غنیمته ... ولی نازی بیشتر می خوره ...
نازنين انگور را از دست مهتاب مي گيرد و دانه دانه ي آن را از هم جدا مي كند و بين من و مادرش تقسيم مي كند.خودش از هسته هاي ريز انگور بدش مي آيد و آنها را روي زمين مي ريزد .دانه هاي روي زمين را با انگشتان كوچكش فشار مي دهد تا در زمين فرو بروند.انگور كه تمام شد،دست مرا محكم می گیرد و می گوید:
- بابا دیگه همیشه انگور میخوریم؟
مهتاب به من نگاه می كند و لبخند می زند:
- همیشه كه انگور نیست ...
- خوب هر وقت بود چی؟
- آره بابایی ... هر وقت انگورها برسن ... میخوریم ...
هر سه به سمت در خانه می رویم، مهتاب می پرسد:
- تصمیم گرفتی این خونه رو چكار كنی؟
به خانه ي ويران نارنين نگاه مي كنم و مي گويم:
- فعلا می ذارم همینجوری بمونه تا بعد ...
پایان
پ.ن:من و كلا اهالی داستان كه داستانهایشان را روی وب می گذارند و هر اتفاقی را به جان میخرند.داستانهایشان را برای این نمی گذارند كه شما(با شما نیستم دوست عزیز با ایشون هستم) بخوانید(كه 99 درصد نمی خوانید) و كامنت بگذارید كه خوشمان آمد بیا به وب ما سر بزن! ... دوستان داستان نویس (مثل من و نه بزرگان) احتیاج به نقد دارند حتی اگر این نقد در حد این باشد كه از اسم داستان خوشمان نیامد بیا به وب ما سر بزن... گرفتید منظورم را؟!!
از دوستان منتقد همیشگی هم مثل همیشه ممنون ...