كم آوردم ... حالم از این كلمه كم آوردن هم بهم میخورد.همه كم می آورند! چیز عجیبی نیست انگار ... برعكس هركس كم نیاورده عجیب است!
بچه كه بودم همیشه فكر میكردم،میتوانم دنیای اطرافم را عوض كنم ... خیلی سال از آن موقع میگذرد...من عوض شدم ولی دنیا همانطور ماند!
عوض كردن دنیا كار من نبود ... دنیا آنقدر قوی بود كه بدون اینكه من بفهم كاری كرد كه به همه كارهایش عادت كنم ...به همه ی آدمهای بد... به همه ی كارهای آن آدمها ... به جنگ ها ... به مرگها ... به اینكه در حالی كه دارم چای صبحانه ام را شیرین می كنم ،تلخی آن جنازه ها ی هرروزه ای كه اخبارها نشان می دهند را نفهم ... عادت كنم به دیدن بچه های خیابانی و فقط آه بكشم و دو دقیقه كه هیچ، یك ثانیه بعد هم از یادم برود كه چه دیدم ... حتی به كارهایی كه صاحب دنیا با من می كند عادت كنم و به این دل خوش كنم كه این پیشانی نوشت من است و راه فراری نیست ... باید ایستاد تا به آخر مسیر رسید ...
/^/^/^/
داستان زیر از معدود داستانهایی است كه كاملا با احساسات منقلب زنانه نوشته ام اگر خیلی بد بود ... ببخشید!
به دختركهای 8 ساله دنیا
آسمان
مرد دستانش را با مقنعه دخترك پاك كرد،تكه های جسد را توی بشكه ریخت و بنزین را روی آن ریخت لباسها را هم توی بشكه ریخت، ، سیگاری روشن كرد و به جسد مثله شده دخترك خیره شد؛موهای مشكی دختر با وجود آنكه غرق خون بود برق میزد.ناخنهایش به طرز ناشیانه ای لاك خورده بودند،مرد وقتی این را فهمید كه داشت انگشتان دختر را تكه تكه می كرد،مرد به كف پاهای دخترك كه رو به آسمان مانده بود خیره شد.برای اینكه در بشكه جا شود مجبور شده بود پای دخترك را از مچ قطع كند. دقیقا از همان جایی كه وقتی دخترك میخواست از دستش فرار كند او را گرفت و با زنجیر چرخ ماشینش او را بسته بود.دخترك مدام میخواست از دستش فرار كند،از اول اینطور نبود.مرد وقتی دم مدرسه او را سوار كرد خیلی از مرد خوشش امده بود مرد برایش بستنی خریده بود و این برای فریب دخترك كافی بود .او ساكت بود و بستنی اش را می خورد اما وقتی از خیابانهای نزدیك خانه دخترك دور شدند.شروع كرد به بهانه گرفتن،مرد به بهانه ی این كه از راه دیگری به خانه شان می روند دخترك را به آنجا آورده بود پاركینگ متروكه ای در كنار شهر.
/^/^/^/
دخترك وقتی از ماشین پیاده شد انگار فهمیده بود كه این مرد نمی تواند دوست پدرش باشد.طولی نكشید كه مطمئن شد كه آخرین اشتباه زندگی كوتاهش را انجام داده است.
مرد وقتی دخترك را از جلوی بشكه رد می كرد،دخترك توی بشكه را نگاه كرد و پرسید:
- الان كه هوا گرمه این چرا توش خاكستر داره؟
- شبها اینجا خیلی سرد میشه ...
- من سرما رو دوست دارم از گرما بدم میاد
مرد خندید،خنده ی زشتی داشت دخترك ترسید اما میخواست نشان دهد كه نترسیده پرسید:
- عمو جون كی بابام میاد دنبالم؟
- عمو؟ مگه من عموتم؟
- دوست بابام مگه نیستید ؟
- باشم ! چرانمی گی دایی دختر قبلی می گفت ...
مرد ادامه حرفش را برید.دخترك پرسید:
- دختر قبلی؟
- هیچی بابا ... هیچی ...
- ولی عمو نگفتید بابام كی میاد؟
مرد عصبی شده بود،دست دخترك رامحكم فشار داد وگفت:
- اگه دختر خوبی باشی و هرچی من می گم گوش كنی بابا زود میاد
دخترك دستش درد گرفته بود از ترس گفت :
- چشب هرچی شما بگی گوش می كنم
مرد دخترك را به داخل اتاق برد. در را پشت سرش بست و روی صندلی نشست،دستش را به سمت شلوارش برد و زیپ ان را باز كرد
دخترك دستش را جلوی چشمانش گرفت و گفت:
- زشته عمو ...
- زشت نیست... كی گفته زشته ؟
شلوارش را در آورد. دخترك بغض كرده بود:
- عمو بابام كی میاد؟
مرد گفت:
- لباسهات رودربیار ...
- نه عمو زشته ...
- گفتم دربیار ... بابات نمیاد مگر نه
این را گفت و دستش را به مقنعه دخترك گرفت،خواست آن را دربیاورد كه دخترك از دستش فرار كرد و به بیرون رفت.مرد عجله برای گرفتنش نداشت می دانست آنجا به هیچ جا راه ندارد.دنبال دخترك رفت او را درحالی كه داشت توی پارگینگ به این طرف و آن طرف می دوید گرفت،پایش را بازنجیر چرخ بست و به داخل اتاق برد.
/^/^/^/
سیگار مرد داشت تمام می شد،قبل از اینكه سیگار تمام شود باید كار را تمام می كرد ته سیگار را به داخل بشكه انداخت.بوی خون و بوی گوشت سوخته همه جا را گرفته بود.مرد سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه كرد كبوتری از بالای سرش پر زد.مرد انگار چیزی یادش امده باشد به داخل بشكه نگاه كرد.گردنبند دخترك را یادش رفته بود بردارد.مرد آستین لباسش را با آب خیس كرد و دستش را به داخل بشكه فروبرد اما دستش به سرعت شعله ور شد،مرد ترسید دستش را بیرون آورد ، تمام دستش شعله آتش بود،به زحمت خودش را به بطری آب رساند و روی خودش گرفت،اما آتش شعله ور شد.آن موقع مرد تازه فهمید كه بطری بنزین را روی خودش ریخته است.چند دقیقه بیشتر طول نكشید تا مرد بمیرد و دخترك به تلی از خاكستر تبدیل شود.
هوا رو به تاریكی بود درخشش گردنبند دخترك كلاغها را به سمت بشكه میكشاند اما طلای سیاه میان خاكستر را كلاغها، نمی توانستند پیدا كنند،تنها چیزی كه از گردنبند معلوم بود نوشته اش بود: الله
پ.ن:روز قلم مبارك ... البته توی فضای مجازی باید گفت روز صفحه كلید مبارك!
پ.ن: مت عزیز ،دعوت كرده بودی به بازی ... ولی خودت توی وبت پارچه زدی تا اطلاع ثانوی تعطیل است ... برگشتی حتما به دعوتت جواب می دهم.
پ.ن: توی این مدت به همه سر میزدم ولی نظر نمیگذاشتم ... بزودی به همه سر می زنم ...