تبليغاتX
داستانک من

  

 

  چند روایت درباره ی زندگی

 

    

     مرد درحالی كه شاخه گل را مدام در دستش می چرخاند،به این فكر می كرد كه چطور می تواند به زن بگوید كه دوستش دارد.زن از دور پیدا شد.از كنار درختان سبز اقاقیا و بوته های گل سرخ و نیمكتی كه روبرویش مرد ایستاده بود گذشت.

   روی نیمكت زن و مردی نشسته بودند،میان آنها دختربچه ای بود كه به بادبادكی همراه نسیم به این سو و آن سو می رفت زل زده بود و با چشمانش دنبال نخ آن را گرفته بود كه بفهمد بادبادك مال چه كسی است.

     نخ بادبادك به پسركی ختم می شد كه پشت پارك روی بامی ایستاده بود و مسیر بادبادك را هدایت می كرد. و مدام  به این سو آن سو می رفت.

   زیر بام در خانه ،مادر پسرك با مردی هم آغوش بود و هر از چندگاهی با چشمان مضطرب به تلفن كه از برق كشیده شده بود نگاه میكرد.

     تلفن مدام زنگ می خورد اما برای مردی كه پشت خط بود،مرد می خواست از پسرش بپرسد كه از بادبادك خوشش آمده یا نه،كه رییس مرد وارد اتاق شد و او مجبور شد تلفن را قطع كند.

       رییس به مرد دستور داد كه به جای او جواب بدهكارش را كه پشت در بود بدهد. رییس از دست بدهكارها عاصی شده بود.از دست خودش هم عاصی شده بود.

     بدهكار پشت در ایستاده بود  و در حالی كه دستش را روی ماشه نگه داشته بود به زندگی اش فكر می كرد كه چقدر راحت به خاطر سرمایه گذاریش روی این شركت نابود شده بود و پسرش كه به خاطر نبود پول در بیمارستان مرده بود و  در سردخانه بیمارستان بود و او حتی نمی توانست جنازه اش را تحویل بگیرد.

    بیمارستان خیلی شلوغ  بود،مرد از پشت پنچره به زنش خیره شده بود و  با هر جیغ زن لبش را می گزید و فكر می كرد به روز اولی كه همدیگر را دیدند.

     مرد در حالی كه شاخه گل را به سمت زن گرفته بود به چشمان زن خیره شد و هیچ نگفت اما چشمان زن می خندیدند، دست مرد را محكم گرفت و  با هم از كنار نیمكت عبور كردند.  

     دختر بچه هنوز به نخ بادبادك خیره شده بود و آن را دنبال می كرد،به این فكر می كرد كه اگر او بادبادك داشت نمی گذاشت به سیم برق گیر كند.

بادبادك پسرك به سیم برق گیر كرده بود و پسرك از كشیدن نخ خسته بود بادبادك را رها كرد و  به سمت خانه رفت.

     مادر پسرك به این فكر می كرد كه ایكاش تلفن را از برق نمی كشیدم،مرد حتما به بهانه حرف زدن با پسرك عزیزش به خانه  زنگ می زد.

     مرد به این فكر می كرد كه با وجود همسر و  پسرش چقدر خوشبخت است.در حالي كه در را باز مي كرد به اين فكر مي كرد كه چقدر خوب است او جای رییس نیست.در را باز كرد.

رییس به آشپزخانه رفت،چاقو را برداشت،آستینش را بالا زد و چاقو را كشید.  

بدهكار در كه باز شد چشمانش را بست و شلیك كرد.

زن خندید، مرد خندید، نوزاد گریه كرد ...

 

اردیبهشت 86

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:3 توسط بهاره عزيزي |

 

 سرنوشته 1: اتفاق تلخي كه براي يكي از دوستهاي مجازيم رخ داد باعث شد اين داستان را بنويسم  ...

سرنوشته 2: سرنوشته پست قبل را كاملا تكذيب مي كنم ... اين پست تا آخر ارديبهشت صدر نشين خواهد بود ...

سرنوشته ۳:در مورد پست قبل لطفا اگه حرفی هست همون جا زده بشه ...

/^/^/^/

 

  هر دو روي نيمكت پارك نشسته بود،محسن دست مهسا را محكم گرفته بود،مهسا بي وقفه گريه مي كرد، ومحسن فقط نگاه مي كرد. كمي كه گذشت گفت: اون كيفت رو بده ببينم …

مهسا ميان گريه هايش كيف را به او داد. محسن از كيف دستمال كاغذي را بيرون كشيد و به مهسا داد يكي هم خودش برداشت و بو كشيد و گفت:

-          من نمي دونم اين دستمال كاغذيها چي دارن كه من اينقدر دوستشون دارم … چكار باهاشون مي كني كه اينقدر خوشبو هستن ؟

مهسا هنوز گريه مي كرد.صبر محسن تمام شده بود،با دست راستش چانه مهسا را گرفت و توي چشمهايش زل زد :

-          بسه خانومي … بسه … تو رو خدا بس كن … داري زجرم ميدي … چشمهات شده عين يه گوله خون … تو رو خدا بس كن

مهسا دستمال را به چشمهايش كشيد و در ميان هق هق گريه هايش گفت:

-          آخه … احمق … صد بار بهت نگفتم  نكش … صد بار نگفتم اينقدر آت و آشغال نريز توي اون شكم بي صاحاب موندت محسن گفت:

-          هوي ... هنوز صاحاب داره ها ... زير اون چشمات هم پاك كن ... صد بار بهت نگفتم  اين مژه ريمل نمي خواد ... ميريزه ها ...

مهسا در حالي كه  از كيفش آينه را در مي آورد گفت:

-          . مردتيكه احمق بهم گفت ضد آبه ... 24 ساعته است ...

محسن خنديد گفت:

-          گفت آب نگفته آبغوره كه ...

مهسا دستش روي سينه ي محسن گذاشت و گفت:

-          درد ميكنه ؟

محسن دست مهسا را گرفت و به سمت قلبش برد:

-          بيشتر اينجاست كه درد ميكنه  ....

مهسا  دستش را مشت كرد و روي قلب محسن كوبيد:

-       بهت گفتم ... بهت گفتم ... هي سيگار ... هي سيگار ... هي كوفت ... هي زهرمار ... هي زنگ زدم هي گفتي دارم كوفت ميخورم ... بعدا زنگ بزن ... چند بار به خاطر اينكه مست بودي ردم كردي ؟!!! ... ميخواي بهت بگم ؟ ... اگه اينجا چيزي بود مي فهميد  چي ميگم ... ميفهميد ...

محسن دست مهسا را گرفت و گفت:

-       بزن ... حق داري بزني ... من تو رو نمي ديدم ... فقط خودمو مي ديدم و اون عوضيهاي دور و برم ... من هيچي رونمي ديدم ... هيچي رونمي فهميدم ... هيچي ...

دستش را به سمت جيبش برد و سيگارش را بيرون كشيد.مهسا سيگار را از دست محسن بيرون كشيد و بلند شد ايستاد تغريبا داشت داد مي زد:

-          فندكت كو ؟ ميگم فندكت كو ؟

محسن از جيبش فندك را بيرون كشيد و به مهسا داد؛ مهسا سيگاري را بيرون كشيد و آتش زد و خواست آن را دود كند.اما تنها كاري كه كرد سرفه بود...

محسن بلند شد سيگار را از دست مهسا گرفت و گفت:

-          چكار مي كني ديوونه ؟؟ خل شدي؟

مهسا سيگار را جلوي چشمهاي محسن گرفت و گفت:

-          ببين ... 10 سانت هم  نيست اون وقت اين ميخواد ما رو از هم بگيره ... اين ... بذار منو رو هم راحت كنه ...

محسن دستهاي مهسا را محكم گرفت و داد زد:

-          احمق نشو ... هنوز اتفاقي نيفتاده كه هنوز هيچي معلوم نيست ... هيچي معلوم نيست ...

-          ديگه ميخواستي چي بشه تو سرطان داري ... سرطان ... ميفهمي چي ..

هنوز حرفش تمام نشده بود كه تمام صورتش قرمز شد، محسن را رها كرد و كنار باغچه  حالش بهم خورد.

محسن گيج و منگ به مهسا نگاه مي كرد. بعد از لحظاتي انگار تازه فهميده بود چه اتفاقي براي مهسا افتاده كنار مهسا رفت،كمك كرد تا بلند شود و به كنار شير آب رفتند.   

محسن گفت:

-          بيا بريم توي ماشين ... مردم دارن نگاهمون مي كنن ...

هر دو از پارك بيرون رفتند و سوار ماشين محسن شدند . محسن گفت:

-          چي شد مهسا ؟ !

-          هيچي ... مگه نمي بيني بالا آوردم ... دلم ميخواد همه ي غصه هام رو بالا بيارم ...

محسن ساكت شد.هيچ چيز نميگفت و فقط به مهسا نگاه مي كرد،مهسا هر لحظه رنگ پريده تر مي شد... محسن آرام پرسيد:

-          مهسا حالت خوبه رنگت شده عين گچ ديوار ...

-          برو دم يه داروخونه وايسا

محسن ماشين را روشن كرد و  راه افتاد.به اولين داروخانه اي كه رسيد نگهداشت پرسيد:

-          چي مي خواي برم برات بگيرم ؟

-          هيچي تو همين جا بشين من برميگردم ...

-          ولي ...

-          ولي نداره ...

مهسا از ماشين پياده شد و به سمت داروخانه رفت.محسن به راه رفتن مهسا خيره مانده بود و حركاتش را دنبال مي كرد.موبايلش زنگ زد:

-       محسن منم ... محمد ... گوشي رو بردار ديگه ... گفتي به دختره ... مامان اينا امروز ميان ... شكوفه هم باهاشون مياد ها ... قال قضيه رو بكن ديگه ... ماه ديگه ايشالا عروسيه ديگه ... بهم زنگ بزن بگو چي شد آقاي سرطاني ...

و بعد فقط صداي خنده ....

 

   ... شايد ادامه داشته باشد ...

 

 

 

ويرايش 1: پارگراف آخر داستان بدليل هندي شدن شديد داستان! حذف شد! (8 ارديبهشت)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:36 توسط بهاره عزيزي |

سرنوشته 1: اين پست تا آخر ارديبهشت صدر نشين خواهد بود ...

سرنوشته 2: اين داستانك رو شخصا خيلي دوست دارم،تصميم دارم داستانكهاي من واقعي روهم بذارم و اين اولين قسمت داستانك من هستش ... تا ببينم استقبال چه جوريه !!! 

سرنوشته 3: لطفا نقد كنيد به شدت به نقد احتياج دارم ...

سرنوشته 4: شما يك نفر آف هم بخواني و نظر ندهي هم قبولت دارم  منظورم ( .....) شماست.

 داستانك من      

قسمت اول : آها …

 

زل مي زنم به صفحه مانيتور،كلمات از جلوي چشمانم رژه مي روند:

 Mohsen-loverman:  به خدا پشيمونم مثل سگ ... اگه تو بهم ميگفتي بروگمشو به خدا مي رفتم گم مي شدم ...  ولي  تو هيچي نگفتي ... نگفتي برو گمشو ... گفتي مي رم تو بمون ... ولي من نتونستم بي تو بمونم ... اين 6 ماه عين جهنم بود ... همش مي گفتم چكار مي كنه ... الان كجاست ...  اين چندمين باريه كه برات آف لاين مي ذارم خواهش مي كنم بهم زنگ بزن ...

      به گوشه مانيتور كه نگاه مي كنم،از خير وبلاگ آپ كردن و سايت ديدن مي گذرم،بلند مي شوم آن گوشه نوشته بود 1500 تومان ... مي روم جلوي ميز صاحب مغازه،نگاهش را به من مي دوزد ميگويد: قابل نداره خانوم  ... ما كه با شما اين حرفها رو نداريم ... باشه بعد حساب مي كنيم ...

     فكر مي كنم: توي اين دوره زمونيه كه با آف التماس ميكنن باهام آشتي كن ... اين حضرت آقا با من تعارف تيكه پاره مي كنه ...

    پول را ميگذارم روي ميز و از كافي نت بيرون مي روم،نگاهها را كه مي بينم احساس مي كنم از كاباره بيرون مي آيم !

فكر مي كنم : هزار سال هم بگذرد هنوز اندر خم يك كوچه اند مردم اين شهر ...

   خيابانها خيلي شلوغ نيستند انگار يكي زنها و دخترها را از خيابانها جارو كرده،توي همين فكرها هستم كه صدايي مي شنوم كه انگار با من است :

-          خانوم ... خانوم ... من قصد مزاحمت ندارم ...

     بقيه اش را گوش نمي كنم،مزاحم هرچقدر هم كه مودب باشد مزاحم است،دست بردار نيست،دنبالم راه افتاده ...

فكر مي كنم: يه مزاحم ديگه ... با اين موهاي سيخ اش انگار طي جارو كشي مستخدم دوران دبيرستانم دنبالم راه افتاده ....

     جلوتر تصادف شده،پيكان مسافر كشي به يك زانتيا زده،از قرار معلوم مسافر كش مقصر است،مرد صاحب زانتيا گوشي موبايلش را مدام توي دستش اينور و آنور مي كند و براي مسافر كش رجز ميخواند:

-          مردتيكه حواست كجا بود آخه ... ماشين خودت كه 100 تومنم خرج نداره ماشينه من بالا 1 مليون بايد بدي همين يه خش رو درست كني  

مسافر كش هيچ نمي گويد، يكي مي گويد: پس اين ماشين پليس كي مياد كروكي بكشه ....

     كمي جلوتر كه مي روم جلوي يك مانتو فروشي مي ايستم تا بلكه مزاحم دست از سرم بردارد،مانتوها يكي از يكي تنگ تر ... تازگي ها انگار مانتو با خالهاي بزرگ مدشده ...

     مزاحم هنوز پشت سرم است و حرف مي زند ولي نمي شنوم، صداي زني نگاهم را از ويترين مغازه مي دزد و به او ميرساند:

-          تو رو خدا آقا من شوهر دارم ...

-          اگه شوهر داشتي نمي ذاشت اينجوري بيرون بياي ...

به شوهر زن فكر مي كنم: مگه شوهرش لباس تنش مي كنه ؟!!! ...

     ناخودآگاه دستم به مقنعه ام مي رود، ولي سريعتر از آني كه بالا رفت دستم را پس مي كشم، به ماشين پليس خيره مي شوم فكر مي كنم پس چرا نمي ره صد قدم پايينتر سراغ اون تصادف كه عبارت روي ماشين جوابم را مي دهد: گشت ارشاد

فكر ميكنم :‌ آها ...

      كمي آنجا مي ايستم تا بلكه يك نفر اين پسرك مزاحم را ارشاد كند،اما خبري نيست.همه حواسشان به روسريهاي رنگارنگ و مانتوهاي خال خالي است.

 

      به پسرك اشاره مي كنم كه بيا ... نزديك است از خوشحالي غش كند.جلوتر از او وارد يك كوچه خلوت مي شوم.دستم را به كيفم مي كشم تا مطمئن شوم كه شيشه عطرم همراهم است.  پسرك با خوشحالي به من نزديك مي شود كيفم را بلند مي كنم،صاف توي چشمهاي پسرك نگاه ميكنم و مي گويم:

-          من عاشق گل پسرايي مثل تو هستم ميدوني چرا؟

-          چرا جوني ؟

     كيف را محكم روي سرش مي زنم،پسرك نقش زمين شد،صداي خورد شدن شيشه ي عطرم و افتادن پسرك در هم مي شود.

بلند مي گويم:

- آخه عاشق بوي خون و عطرم !!!

ولي پسرك نمي شنود،خوب ياد گرفته ام كه كجا بزنم كه حداقل دوساعتي بيهوش بشود. شيشه عطر را از كيفم در مي آورم و كنار او مي اندازم.

به همان سرعتي كه وارد كوچه شدم از آن خارج مي شوم. به تنها چيزي كه فكر مي كنم شيشه عطرم است كه از دست رفت.ولي چه بوي خوبي مي دهد،تازه خريده بودم حيف شد ...    

 

ته نوشته 5: ديشب يه برنامه گوش ميكردم توي راديو گفتگو به اسم ناگفتنيهاي هنر موضوع اين برنامه ادبيات داستاني معاصر بود ... جالب بودش !‌ شما هم گوش كنيد به من بگيد چي ميگن اينها !

ته نوشته 6: از پست قبل معلوم شد درست مي گن كه ميانگين مطالعه ايرانيها 2 دقيقه است ! فقط يك كتاب بهم معرفي شد كه اون رو هم پيدا نكردم ! ببينم شايد 2 ثانيه بوده من اشتباه ديدم !

ته نوشته 7: نمايشگاه كتاب امسال مصلي است ... من كه راحت شدم با مترو مي رم با مترو هم برمي گردم چه تكنولوژيه !!!‌  خوب با صرفه جويي كه مي شه ميتونم يه بستني بگيرم از نمايشگاه كتاب ! كتاب رو كه فقط بايد جلدش رو ببينم و قيمتش رو ببينم و حسرتش رو  بخورم ...

ته نوشته آخر : پستي كه مي خواهد 1 ماه باشه بايد طولاني باشه ديگه !

 

 

     

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:11 توسط بهاره عزيزي |