روایت اول
فرشیه ... فرش ... فرش می شوریم ... فر ... شیه
زن با صدای مرد از رختخواب بیرون آمد و به کنار پنجره رفت. مرد با آهنگ موزونی فریاد می زد:
فرشیه .. فرش ... فرش می شوریم
اما از مشتری خبری نبود.مردم آن کوچه شماره قالیشویی را در حافظه تلفنشان داشتند. زن فکر کرد:خوب فرشهای من رو که می تونه بشوره ...
به زمین نگاه کرد،سفیدی سرامیکهای کف سالن چشمانش رامی آزرد.زن فقط آه کشید.
روایت دوم
به عکس روی میز خیره شده بود که صدای دخترک او را به خود آورد
- مامان بابایی عید از مسافرت می آد؟
- نمی دونم مامانی شاید بیاد ...
- باید بیاد سبزه رو ببینه
- برو به سبزه ات آب بده یه وقت خشک نشه...
دخترک با سمت سبزه رفت دستی به آن کشید و گفت:
- ولی مامانی ربان قرمز قشنگتر بود آ
سبزه با ربان مشکی تزیین شده بود.
روایت سوم
به تابلوی بزرگ کنار جاده خیره شده بود که تصادف کرد:
فروش نمایشگاه بهاره آغاز شد
سال نو مبارک
صدای دخترک در گوش زنگ می زد:
- بهار و بهاره رو هیچ وقت نمی تونی فراموش کنی چون هر سال تکرار میشه یه چیز ابدیه ... اگه دیگه بهار نشد ... می تونی من رو فراموش کنی
پ.ن:این آخرین پست 85 بود پس سال نو مبارک ...
دلم میخواست آخرین روز یک سال کبیسه بدنیا می آمدم ... آن وقت هر چهار سال یکبار برای خودم تولد میگرفتم !!! ... شاید اینجوری درد بزرگ شدن و فهمیدن چیزهایی که به بزرگها مربوط رو کمتر می کشیدم .خیلی رویایی بود ... اینجوری هر چار سال یکبار از فراموش کردن روز تولدم توسط اونهایی که دوستشون دارم ناراحت میشدم ... اینجوری هر چهار سال یکبار یه پست مخصوص برای روز تولد می گذاشتم و کمتر چرت و پرت میگفتم !
روز تولدم میخوام برای خودم یه هدیه بخرم ... راستش هنوز به نتیجه نرسیدم که چی بخرم ... شاید اصلا چیزی نخرم ... فکر می کنم یه تولدت مبارک کافی باشه ...
پ.ن1:تولد داستانک من هست ! این وبلاگ 1 ساله شد...
پ.ن2: خیلی دلم میخواد قصه ی پست قبل که قصه ی خودم بود رو بگم ولی دستم به نوشتن داستان خودم نمیره ... شعر آغازین هم فقط به پست قبل ربط داره !(ربطش رو خودتون کشف کنید)
پ.ن3:نتونستم دیوار خوبی انتخاب کنم!
پ.ن4:این پست داستانک ندارد!
پ.ن5:
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن!
*فریدون مشیری*
نویسنده بزرگ روزهای آخر عمرش هرکاری میکرد آخرین داستانش رو بنویسد نمیتوانست.اما حتی بعد از مرگش کتاب نوشته شد.عنوان زیبایی داشت:زندگینامه نویسنده بزرگ!
پ.ن:چند هفته ای آپ نمیکنم!
پ.ن:دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار... (علت پ .ن۱)
پ.ن:زندگی اجبار ...؟؟