تبليغاتX
داستانک من

 

 

 

گل- شکلات- سری کتابهای صادق هدایت

اوه امسال عجب خریدی کردم آ ...

     این کتابها دیگه خیلی خرج گذاشت رو دستم ولی ارزشش رو داشت ... واقعا داشت ...  شکلاتش که خیلی دیگه باحال بود گرونترینش بود صاحب مغازه میگفت ماله هلنده...

گفتم :آقا مگه هلند شکلاتش معروفه؟!!

گفت: آره خیلی هم معروفه ... طرفت خیلی ذوق میکنه ...

پرسیدم: طرفم؟!!!  ولی جواب نداد داشت به مشتری دیگه اش میرسید!

ولی خب به هر حال این طرفم خیلی با ارزشه خیلی دوستش دارم ...

 

پ.ن: بلاخره شکلات هلند معروفه یا نه ... من ذوق کنم یا نه؟!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 14:35 توسط بهاره عزيزي |

 لبخند می زد ولی عرق سردی را که از روی پیشانی اش می گذشت را کاملا احساس می کرد،با دست عرق را پاک کرد و گفت:

-         امیدوارم خوش بخت بشید

داماد که انگار تمام دنیا در مشتش بود لبخندی زدتشکر کرد  وادامه داد:

-         حالت خوبه محمد جان؟؟

-         چطور مگه؟

-         آخه دستهات خیلی سرده ...

-         دستهام؟  دستها ی من همیشه سرد هستند ...

-         برعکس دستهای مهسا تو چله زمستون هم که باشه دستهاش گرمه ...

فکر کرد:می دونم بهتر از تو می دونم ...

داماد ادامه داد:

-         خب مهسا جان با محمد خداحافظی کن دیگه باید بریم سوار ماشین بشیم مردم منتظرن ..

مهسا لبخند زد و گفت:

-         عروسیتون حتما ما رو هم دعوت می کنید دیگه

داماد خندید و گفت:

-         کی به این زن میده ؟

-         همون که به تو زن داده ...

و دستانش را به نشانه ی خداحافظی به سمت محمد گرفت...

محمد آرام زمزمه کرد:

-         خوشبخت بشی

عروس و داماد سوار ماشین شدند و همه مهمانان هم به دنبالشان رفتند. و محمد تمام شب به دستهای سرد مهسا فکر می کرد.   

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 8:47 توسط بهاره عزيزي |

 

 

  زیر ویرایش

 

پ.ن :به دلیل شدت انتقادات

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 8:46 توسط بهاره عزيزي |