گل- شکلات- سری کتابهای صادق هدایت
اوه امسال عجب خریدی کردم آ ...
این کتابها دیگه خیلی خرج گذاشت رو دستم ولی ارزشش رو داشت ... واقعا داشت ... شکلاتش که خیلی دیگه باحال بود گرونترینش بود صاحب مغازه میگفت ماله هلنده...
گفتم :آقا مگه هلند شکلاتش معروفه؟!!
گفت: آره خیلی هم معروفه ... طرفت خیلی ذوق میکنه ...
پرسیدم: طرفم؟!!! ولی جواب نداد داشت به مشتری دیگه اش میرسید!
ولی خب به هر حال این طرفم خیلی با ارزشه خیلی دوستش دارم ...
پ.ن: بلاخره شکلات هلند معروفه یا نه ... من ذوق کنم یا نه؟!!!
لبخند می زد ولی عرق سردی را که از روی پیشانی اش می گذشت را کاملا احساس می کرد،با دست عرق را پاک کرد و گفت:
- امیدوارم خوش بخت بشید
داماد که انگار تمام دنیا در مشتش بود لبخندی زدتشکر کرد وادامه داد:
- حالت خوبه محمد جان؟؟
- چطور مگه؟
- آخه دستهات خیلی سرده ...
- دستهام؟ دستها ی من همیشه سرد هستند ...
- برعکس دستهای مهسا تو چله زمستون هم که باشه دستهاش گرمه ...
فکر کرد:می دونم بهتر از تو می دونم ...
داماد ادامه داد:
- خب مهسا جان با محمد خداحافظی کن دیگه باید بریم سوار ماشین بشیم مردم منتظرن ..
مهسا لبخند زد و گفت:
- عروسیتون حتما ما رو هم دعوت می کنید دیگه
داماد خندید و گفت:
- کی به این زن میده ؟
- همون که به تو زن داده ...
و دستانش را به نشانه ی خداحافظی به سمت محمد گرفت...
محمد آرام زمزمه کرد:
- خوشبخت بشی
عروس و داماد سوار ماشین شدند و همه مهمانان هم به دنبالشان رفتند. و محمد تمام شب به دستهای سرد مهسا فکر می کرد.
زیر ویرایش
پ.ن :به دلیل شدت انتقادات