چهل ...
فضای اتاق سرد و تاریک بود،چشمانش را بست؛به لحظاتی فکر کرد که در کنار علیرضا روی کاناپه می نشستند و تلویزیون می دیدند و سر دیدن برنامه مورد علاقه شان دعوا می کردند،حالا تنها روی کاناپه نشسته بود و به صفحه سیاه تلویزیون خیره شده بود؛زیر لب زمزمه کرد:علیرضا ... می دونم اینجایی،خواهش می کنم یه چیزی یه کاری بکن تا بفهم اینجایی ... خواهش می کنم ...
به کار خودش خندید،کسی آنجا نبود که جواب او را بدهد،فکر کرد: ما دوتا عاشق بودیم ... نباید اینجوری می شد ... این عشق نباید به اینجا می رسید ... به اینجا که رسید فریاد زد: آخه خدا چرا من ... چرا زندگی من؟؟ ... من خوشبخت بودم ... آخه چرا ... چرا علی رو از من گرفتی؟؟!!! ... اون خیلی جوون بود ... اون و من تازه بهم رسیده بودیم ...
قاب عکس با نوار مشکی را محکم در آغوش گرفته بود، گریه می کرد و فریاد می زد.
***
به اتاق کار علیرضا رفت،به همه ی وسایل دست می کشید،احساس می کرد با این کار بیشتر به او نزدیک می شود،کمد لباسهای علیرضا را باز کرد کت مشکی را که علیرضا در شب عروسیشان پوشیده بود را بیرون آورد و در آغوش گرفت،صدای او را می شنید:دیدی خانومی بلاخره بهم رسیدیم ... دیدی خانومی ...
لباس را محکم در آغوش گرفت،صدایی خش خشی از جیب کت می آمد،دستش را در جیب کتش کرد و جعبه ی کوچکی را از آن در آورد کادوی دور ان را باز کرد حلقه ی طلایی کوچکی بود،گریه اش شدت گرفته بود... فکر میکرد خدا حتی به علی مهلت دادن کادویش را نداد...
علیرضا همیشه همراه کادوهایش نامه ای هم به او می داد.تمام جیبهای کت را گشت تا در جیب بغلش پاکت را پیدا کرد،فقط آدرس یک محضر بود و شماره ای روی آن بود،مبهوت مانده بود،به شماره روی کاغذ زنگ زد:
- بله ...
- ببخشید آقا من اینجا یه شماره دارم که فکر می کنم نوبت برای عقد باشه ... می تونم بپرسم چه ساعتی و روزیه؟
- شما از آشناهاشون هستید
- بله بله می خواستم بیام روزش یادم رفته ...
- روز 7 دی ساعت 4 ...
- مبهوت مانده بود درست روز چهلم علیرضا بود
پرسید:
- می تونم اسم عروس و داماد رو هم بدونم؟؟!!!
- مگه آشناشون نیستید؟
- بله ولی می خوام مطمئن شم اشتباهی پیش نیومده باشه ...
- خب ... چند لحظه صبر کنید ... آهان اینجاست ... آقای علیرضا صدر و خانم شکوفه عامر
گوشی را گذاشت و به چهلم فکر کرد ...
ادامه ندارد...
پرواز
سقوط کرده بود،خیلی وقت بود که سقوط کرده بود؛ هر موقع کسی ازش می پرسید که چرا آنجا افتاده،همین را می گفت.
چند وقتی بود که هوا خیلی سرد شده بود و هر دو بالش در طی شب یخ می زدند.اوضاع اصلا خوب نبود.فکر می کرد یعنی آنهایی که من را درست کردند فکر اینکه من در سرما یخ می زنم را نکرده اند؟! ... اما به هیچ نتیجه ای نمی رسید.
از آنهایی که درستش کرده بودند گله ی دیگری هم داشت: چرا باید طوری او را پرواز می دادند که لابلای درختها سقوط کند.
چند روز گذشته خیلی سخت گذشته بود مدام می خواست داد بزند:آهای من اینجام من هم می خوام پرواز کنم ... من هم پرواز کردن بلدم ... من یه هواپیما هستم ... من باید پرواز کنم ...
اما نمی توانست چیزی بگوید ...
بلاخره روزی تصمیم گرفت خودش را تکان بدهد شاید بتواند پرواز کند.به خودش فشار که بتواند بدون کمک کسی پرواز کند.همان لحظه باد سختی وزیدن گرفت،داشت از جایش تکان می خورد باور نمی کرد که دارد از لابلای آن شاخه های بلند بیرون می آید.باد او را بیرون آورد و در فضای خالی رها کرد. با خود فکر کرد: بالا... بالا ... بالاتر
همانطور که بالا می رفت صدایی شنید: آهای بچه ها ... اون موشک کاغذی رو ببینید چقد بالا رفته !!!
در همان لحظه موشک کاغذی سقوط کرد و دیگر بالاتر نرفت ...