آمپول هوا !!!
ساده ترین راه بود برای خلاصی! کاری نداشت خیلی راحت و آروم ... با خودش فکر کرد : همه فکر میکنند که اشتباه پزشکی بوده میخواسته ویتامین بزنه جون بگیره آمپول هوا داشته جونش رو گرفته ...
خیلی تمیز بود خیلی تمیز ... قبلا به این فکر کرده بود با تیغ اگه بزنم شاید فقط تاندونها رو ببره و بعد یه عمر با یه دست فلج و ... گفت نه این راهش نیست در ضمن کثافت کاریش خیلی زیاده!
میخواست خودش رو دار بزنه... اون هم نمیشد هر جای خونه رو نگاه کرد هیچی برای وصل کردن طناب نداشت ...
به قرص هم فکر کرده بود ولی اینجور موقعها صد در صد یکی پیدا میشه میبرتش بیمارستان و شستشوی معده و ...
شب قبلش فیلم کنترل رو دیده بود میخواست خودش رو بندازه جلوی مترو ... فکر کرده بود مردم چه گناهی دارن جنازه تیکه پاره منو ببینن!!!
و فقط همین راه آخر مونده بود : آمپول هوا ...
جلوی آینه رفت.دستی به موهاش کشید و برای آخرین بار توی آینه نگاه کرد و گفت: از دست تو هم خلاص میشم ... لعنتی تو از همشون کثیفتری ...
چند دقیقه ای به همه عالم و آدم فحش داد.
کمی از ویتامین رو توی سرنگ کشید و بعد فقط هوا ...
با خودش فکر کرد چقدر راحت میشه خلاص شد ... خواست آمپول رو بزنه ناگهان چیزی یادش افتاد ... بلند شد ظرف الکل رو از توی کابینت بیرون آورد و کمی از آن را به پنبه زد! پنبه را که به پوستش کشید خنگی الکل تمام وجودش رو گرفت ... خندید،بلند خندید.
هوای آمپول را گرفت.فقط ویتامین مانده بود.کم بود اما بهتر از هیچ بود.آمپول را به خودش زد. بلند شد الکل را سر جایش گذاشت؛ پنجره را باز کرد ... هوای صبحگاهی را با تمام وجود به رگهایش تزریق کرد ...
من چشمهایم را بسته ام ... نفسم را حبس می کنم ... چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد؛ و حالا موقع آن است که چشمانم را باز کنم ... چشمهایم باز باز است اما از تو خبری نیست ... لعنت به تو ... اصلا تو کیست؟ یا نه تو چیست؟ ... اگر الان اینجا بودی میگفت چیز مرموزیست این تو ...
مهر ماه امسال وقتی اول مهر رسید و به مدرسه نرفتم یعنی دیگر راهم ندادند، فهمیدم دیگر بزرگ شده ام ... چقدر غم انگیز است این بزرگ شدن ... بزرگ شدنم مصادف شد با رفتن تو ... می بینی بزرگ شده ام ...
می بینی ناز من؟!!! ... من دیگر بزرگ شده ام ... بگذار اعتراف کنم حرفهای قبلم با تو بود که بهاری بود ... اما حرفهای الان من به خاطر نبود تو نیست ... شاید بگویی که مثل همیشه که دروغ میگویی تو هنوز عاشق و دلباخته منی و عشق من به تو باعث تغییر تو شده است ... اعتراف میکنم که من تغییر کردم ... اما نه آن تغییری که تو فکر می کنی ... من دوباره همان کودک قبل از تو شده ام ... می خندی ... حق داری حرفهای من را تو نمی فهمی و همین دلیل رفتنت بود ... کودکی یعنی بزرگ بودن یعنی فهمیدن یعنی پلید نبودن زشت نبودن یعنی یعنی ...
فهمیدی؟ ... فکر نمی کنم!
با تو بزرگ شده ام با تمام حرفهای زیبایت بزرگ شدم ... خیلی چیزها را با تو یاد گرفتم ... اما ... اما ... خیلی چیزها را با تو از دست دادم ... خیلی چیزها را ... بزرگ شدن برایم معنی زشتی پیدا کرد وقتی فهمیدمش ... هوا گرم شد از وقتی فهمیدم که من اشتباه کردم راست میگویند که نباید دوست داشت ...
اما این گرمی هوا را از آن هوای دلپذیر بهاری بیشتر دوست دارم ... چون امید بهار را دارد ... راستی چقدر زندگی بدون وجود تو آرام است ...
خدا نگهدارم باشد ...
امضا: بهاره عاقل
پ.ن: خواب بودم،بیدار شدم،آشتی کردم با خودم ...
- هی ... تو چرا آپ نمیکنی؟
من: ها ...
- تو چرا آپ نمیکنی؟
من:آهان ... نمی دونم این وبلاگه بهم حال نمیده!
- خوب چرا راهش انداختی؟
من: برای اینکه یه روز مثل وبلاگ قبلیم بشه
- خوب مثل قبلش کن!
من: اوه ... نه ... دیگه امکان نداره!
- چرا؟
من: چون من دیگه اون آدم قبل نیستم!
آدمها معمولا ۲ دسته هستن:
آدمهایی که خیلی ساده هستند فکر می کنند نیستن
آدمهایی که خیلی عوضی هستند فکر می کنند نیستن!