تبليغاتX
داستانک من

 

 

روزهاي شلوغي دارم. پرتاب شدم به بزرگسالي.كاركردن و درس خواندن همزمان تمام زمانم را گرفته... 2 ماهي مي شود به غير از كتابهاي درسي به هيچ كتاب و حتي روزنامه اي دست نزدم.هنوز نتوانستم به بزرگسالي عادت كنم. دوست دارم بهاره باشم نه خانوم عزيزي ...

علت پس رفت داستانهايم همين است!

اي كاش زودتر عادت كنم ............

 

 

نقاشي فردا

 

  

 

  جلوي آينه كه مي ايستم،قيافه ي ناراحت و بي روحم آزارم ميدهد،زير چشمهايم پف كرده،ديشب نتوانستم بخوابم،امشب حتما قرص ميخورم،يواشكي از قرصهاي بابا كش مي روم و به مامان مي گويم كه ويتامين خوردم،مامان هميشه ويتامين ميخورد.ما هميشه ويتامين داريم.قرص را كه بخورم صبح سرحال بيدار مي شوم و موبايل بيچاره مجبور نمي شود 2 دقيقه يكبار زنگ بزند و من فحش بدهم به تمام دنيا،و با مشت بكوبم روي بالش.

 

    بعد از اينكه سرحال بيدار شدم،مي روم آشپزخانه و براي خودم نيمرو درست مي كنم و اينجوري تا ظهر كه غذاي كوفتي شركت را مي خورم مجبور نمي شوم چيزي براي خوردن بخرم و كمتر پول خرج مي شود و پولهايم كمي جمع مي شود تا كمتر كار كنم.

     نيمرو را كه خوردم مي روم 1 ربع مسواك مي كنم و حتما زبانم را هم مسواك مي زنم تا دهانم بوي بد ندهد.بعد مي آيم جلوي آينه و از اين خط چشمهاي خوشگلي كه رحمتي و سهيل زاده مي كشند براي چشمهايم مي كشم. موهايم را هم چتري مي ريزم توي صورتم... بعد بجاي مقنعه مشكي،آبي گمرنگ سرم مي كنم.همان كه يكبار آقاي سمايي گفت: خانم ستوده اين مقنعه خيلي بهتون مياد ... و بعد من سرخ شدم اين را از گرمايي كه روي صورتم حس مي كردم فهميدم و بعد ديگر آن مقنعه را نپوشيدم.

     لباسهايم را كه پوشيدم،هندزفري موبايلم را مي گذارم توي گوشم و سيم آن را از روي مانتو مي گذارم بيرون و موبايل را نمي گذارم توي جيب شلوارم تا همه بفهمند كه من دارم آهنگ گوش مي دهم و آبرويم جلوي كسي مثل آقاي سمايي نرود.مثل آن بار كه گوشي موبايلم را گذاشته بودم توي جيب شلوارم و هندزفري را از زير مانتو به گوشم گذاشته بود و كسي نمي فهميد كه دارم آهنگ گوش مي كنم،آقاي سمايي داشت مي رفت ماموريت و نمي دانست من دارم آهنگ گوش مي كنم تا بتوانم كار كنم بيچاره چند بار گفت خانم ستوده تا من فهميدم و آن گوشي هاي لعنتي را درآوردم و شنيدم كه مي گفت:امري نداريد و من گفتم نه امري نيست و بعد آقاي سمايي سرخ شد و من سرختر. از فرداي آن روز هر وقت او را مي بينم مي خواهم معذرت خواهي كنم ولي نمي كنم.

    به مترو كه رسيدم،از پله برقي استفاده مي كنم.اصلا عجله اي براي زودتر رسيدن به مترو نمي كنم.آرام مثل خانم ها روي پله برقي مي ايستم و به پيشرفت تكنولوژي فكر مي كنم نه زودتر به قطار رسيدن.

     به شركت كه رسيدم با حسن آقا احوال پرسي مي كنم و احوال بچه مريضش را مي گيرم.بعد مي روم داخل شركت و با همه احوال پرسي مي كنم.بعد مي روم توي اتاقم يعني اتاق من و آقاي سمايي و از او معذرت خواهي مي كنم و هردو به من مي خنديم و آقاي سمايي خوشحال مي شود و با من در مورد فيلمي كه ديروز ديده حرف مي زند و با هيجان در مورد آن توضيح مي هد و من با دقت به حرفهايش گوش مي كنم و سهيل زاده از حسودي خودش را مي كشد.

 

 

به آينه كه نگاه مي كنم قيافه ي ناراحت و بي روحم آزارم ميدهد.سريع سفيد كننده مي زنم مخصوصا روي جوشهاي بدتركيبي كه روي صورتم زده.بعد سايه قهوه اي مي زنم و ريمل و رژ ...نقاشي مي كنم تمام خستگي هايم را.

بي صبحانه بيرون مي زنم و از سوپر ماركت كوچه كيك و شيركاكائو مي گيرم و پله هاي مترو را يكي دوتا مي كنم و در اولين قطار خودم را جا مي دهم.به حسن آقا سلام مي كنم صدايم چيزي شبيه سوت زدن است: س لام. لام سلامهايم را نميشنوم و مي روم توي اتاق.آقاي سمايي سرش را بلند مي كند و لبخند مي زند. من لبخند نمي زنم و مي گويم:سلام.

***

 

 

 

جعبه قرص ها را جابجا مي كنم و مي گردم. بسته خالي قرصها براي من گريه مي كنند.يك مولتي ويتامين مي خورم و به تمام دنيا فحش مي دهم.

 

 

 

 

 

پ.ن:هندزفري رو به فارسي نمي دونستم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:50 توسط بهاره عزيزي |